رضای دوست

یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : من دلم میخواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم . خطاب اومد : برو تو صحرا . اونجا مردی هست داره کشاورزی میکنه . او از خوبان درگاه ماست . حضرت اومد دید یه مردی هست داره بیل میزنه و کار میکنه . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چی کار میکنه . بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد . فورا نشست . بیلش رو هم گذاشت جلوی روش . گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم . حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم . حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده . رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه . میخوای دعا کنم خدا چشاتو بهت برگردونه . گفت : نه . حضرت فرمود : چرا ؟ گفت :

آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم .

/ 6 نظر / 9 بازدید
رها

با اجازه این وبلاگتونم لینک می کنم.

داداش حسین

شرمنده ام که بدون اجازه وارد شدم و دعوتنامه نداشتم راستش رو بخوای کار دل بود خودتون هم که خوب میدونید دل به دعوتنامه و سند و این جور چیزا زیاد اهمیت نمیده...باز هم ببخشید

داداش حسین

بااجازه تون تمامی مطالبتون رو خوندم و تا اونجایی که فکرش رو میکردم کیف کردم...ایکاش میشد بگم فوق العاده بود اگر الان هم این نظرات رو دارم مینویسم فقط بخاطر اینه که احساسم داره بهم فرمان میده از کسی تشکر کنم که نوشته هاش تونست کاری کنه که از ته دل بخندم

داداش حسین

دعوت کردن از شما برای سر زدن به خونه ام و نوشته هام شاید بی ادبی باشه و نیاز به جسارت داشته باشه ولی این رو هم بذارید به حساب همون دلی که منو اورد اینجا خوشحال میشم بهم سر بزنید و منو قابل بدونید منتظرتونم مدد ز غیر تو ننگ است....یا علی مددی[گل]

رها

کاش ما هم اینقدر معرفت داشتیم که بتونیم بگیم: پسندم آنچه را جانان پسندد...