سوار و پیاده

اسب سواری ، مرد چلاق و افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست
مرد سوار دلش به حال او سوخت .
از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند
مرد چاق وقتی بر اسب سوار شد ، دهنه ی اسب را کشید و گفت
اسب را بردم ، و با اسب گریخت
اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد : تو ، تنها اسب را نبردی 
جوانمردی را هم بردی!
اسب مال تو ؛
اما گوش کن ببین چه می گویم
مرد چلاق اسب را نگه داشت . مرد سوار گفت 
هرگز به هیچ کس نگو چگونه اسب را به دست آوردی
زیرا می ترسم که دیگر « هیچ سواری » به پیاده ای رحم نکند

/ 2 نظر / 20 بازدید
reza

سلام دوست عزیز از مطالب سینمایی وبلاگم استفاده کن. حتما در خبرنامه وبلاگ عضو شوید. تبادل لینک هم میکنم. www.filmmashhad.persianblog.ir

www.tarine.org

منتظر خبرهای عجیب ،مباحث بی پرده بدون هیچ گونه محافظه کاری و مصلحت اندیشی در حوزه شعر و ادبیات باشید. به زودی .... (; سایت شاعر و نویسنده فرهیخته استاد فرید طهماسبی : www.tarine.org