سوار و پیاده
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ 

اسب سواری ، مرد چلاق و افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست
مرد سوار دلش به حال او سوخت .
از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند
مرد چاق وقتی بر اسب سوار شد ، دهنه ی اسب را کشید و گفت
اسب را بردم ، و با اسب گریخت
اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد : تو ، تنها اسب را نبردی 
جوانمردی را هم بردی!
اسب مال تو ؛
اما گوش کن ببین چه می گویم
مرد چلاق اسب را نگه داشت . مرد سوار گفت 
هرگز به هیچ کس نگو چگونه اسب را به دست آوردی
زیرا می ترسم که دیگر « هیچ سواری » به پیاده ای رحم نکند


کلمات کلیدی: داستانک ، حکمت