سر قرار
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸ 

آخرین نکات را که یادداشت کردم با عجله لباس پوشیدم و آماده رفتن شدم.

خانمم گفت: ناهار نمی­خورید آقا؟

گفتم: دیر می­شه برای سخنرانی تو یه کارخونه دعوتم کردند قراره بفرستند دنبالم من میرم دم در.

خانمم گفت: تا بیان بیاید یه لقمه بخورید لااقل!

گفتم: سفره رو که ننداختین هنوز! می­ترسم دیر بشه....من میرم دم در.

حاج خانم در حالی­­که می­گفت «صبر کنید! صبر کنید!» زود پاشد غذا را آورد و تا من کفش­هایم را در آورم یک لقمه بزرگ گرفت و داد دستم خوشحال شدم که فرصت ناهار خوردن هم به دست آمده بود هنوز ننشسته بودم که با صدای بلند زنگ از جا پریدم.

در یک دست لقمه غذا داشتم و در دست دیگر یادداشت­هایم را که به در کوچه رسیدم یک راننده جوان فرستاده بودند. دیگر خجالت می­کشیدم لقمه را در دهان بگذارم. به راننده تعارف کردم و گفتم: این سهم شماست گرفت و تشکر کرد.

در راه به فکر فرو رفتم و هیچ نگفتم راننده هم ساکت ساکت.

وقتی رسیدیم سالن پر بود از کارگرانی که مدت سخنرانی را فرصت مغتنمی برای استراحت می­دانستند کلی مطلب آماده کرده بودم اما حالا دیگر به نظرم چیز بیمزه­ای می­رسید؛ یادداشت­هایم را در جیبم گذاشتم و پشت تریبون قرار گرفتم و گفتم:

رفقا! قراره برای هممون یه مهمون بیاد. قراره بیادو مارو با خودش به یه سفر دور و دراز ببره. درسته که معلوم نیست کی میاد ولی اومدنش حتمیه حتی یک دقیقه هم زمان اومدنش تغییر نمی­کنه وقتی برسه شما حتی فرصت نمی­کنید لقمه رو تو دهنتون بذارید پس آماده باشید.

 
***

 
می­دانستم در قرآن آیاتی به این مضمون هست ولی دقیقاً حفظ نبودم تا به منزل رسیدم قرآن را باز کردم و آیه را پیدا کردم:

ولکل امه اجل فاذا جاء اجلهم لا یستأخرون ساعه و لا یستقدمون* (سوره اعراف آیه 34)

و برای هر گروهی مهلتی است که وقتی به سر می­رسد [دیگر] لحظه­ای پس و پیش نمی­شود.


سید مهدی سید صادقی


کلمات کلیدی: داستانک