چیزها همیشه آن طوری نیستند که به نظر می رسند
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧ 

دو فرشته مسافر در منزل خانواده ثروتمندی توقف کردند تا شب را در آن جا بگذرانند

آن خانواده گستاخی کردند و اجازه ندادند شب را در مهمانخانه داخل عمارت بگذرانند بلکه به آنها فضای کوچکی از زیر زمین خانه را اختصاص دادند

همان طور که فرشته ها مشغول آماده کردن بستر خود روی زمین سخت بودند فرشته پیرتر سوراخی در دیوار دید و روی آن را پوشاند فرشته جوان تر علت را پرسید و او گفت: چیز ها همیشه آن طوری نیستند که به نظر می رسند

شب بعد فرشته ها به خانه زوج کشاورز بسیار فقیر اما مهمان نوازی رفتند پس از صرف غذای مختصری که داشتند آن زوج رختخواب خودشان را در اختیار فرشته ها قرار دادند تا شب را راحت بخوابند

صبح روز بعد فرشته ها آن زن و شوهر را گریان دیدند تنها گاوشان که شیرش تنها ممر در آمدشان بود در مزرعه مرده بود

فرشته جوان تر به خشم آمد و به فرشته پیرتر گفت چه طور اجازه دادی چنین اتفاقی بیفتد؟

مرد اولی همه چیز داشت با این حال تو کمکش کردی خانواده دومی چیزی نداشتند اما همان را هم با ما تقسیم کردند و با این هال تو گذاشتی گاوشان بمیرد

فرشته پیر تر پاسخ داد: چیزها همیشه آن طوری نیستند که به نظر می رسند

 شبی که ما در زیر زمین آن عمارت بودیم متوجه شدم که در سوراخ دیوار طلا پنهان کرده بودند از آن جا که صاحب خانه طماع و بخیل بود و مایل نبود ثروتش را با کسی شریک شود من سوراخ را بستم و مهر کردم تا دستش به آن طلا نرسد

شب گذشته که در رختخواب آن کشاورز خوابیده بودیم فرشته مرگ به سراغ همسرش آمد من در ازا گاو را به او دادم

 


کلمات کلیدی: داستانک