معجزه
ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧ 

راهبی در جستجوی "معجزه" خانه و کاشانه اش را ترک گفته بود ، اما هنوز چند فرسخی از شهر دور نشده بود که در راه به چوپان و گله اش برخورد که از سمت مغرب به سویش می آمدند.
چوپان با تعجب پرسید: ای مرد، تنها در این بیابان به کجا راه افتاده ای در حالی که می بینی هوا رو به تاریکی ست؟!
مرد پاسخ داد: در جستجوی "معجزه" به راه افتاده ام. چرا که در شهر هرگز معجزه ای رخ نداده است و مردم تنها از آن افسانه هایی به خاطر دارند. و من یک راهب هستم و  در حالی که تا کنون معجزه ای را به چشم خود ندیده ام هر روز برای مردم از معجزه های خداوند سخن گفته ام!
چوپان گفت : ای مرد از همین راه بازگرد چرا که این معجزه برای تو رخ داده است و تو از آن بی خبری!!
راهب پرسید : کدام معجزه ؟!
چوپان پاسخ داد : همین معجزه که خداوند مرا با گوسفندانم بر سر ٍ راه تو قرار داد که از این راه بازگردانمت ، چرا که آن سوتر دره ایست که شب هنگام گرگهای گرسنه انتظار شوریده حالی چون تورا می کشند!!

 

 


کلمات کلیدی: داستانک