هدیه
ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٧ 

دختری در یک خانواده فقیر هرچه پول داشت را خرج یک جعبه و یک کاغذ کادو کرد و آنرا به پدرش هدیه کرد. پدر جعبه را باز کرد خالی بود. با عصبانیت بر دخترش فریاد زد: مگه تو نمیدونی وقتی به کسی کادو میدن باید یه چیزی توش باشه؟ دختر با چشمانی اشکبار گفت: ولی پدر من برای تو در این کادو هزاران بوسه گذاشته ام ... و این دفعه پدر بود که اشک می ریخت...


کلمات کلیدی: داستانک