همنشین داوود
ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧ 

روزی حضرت داود (ع) در مناجاتش ازخداوند متعال خواست همنشیـن خودش را دربهشت ببیند.

خطاب رسید : ای پیغمبرما، فردا صبح ازدر دروازه شهربیرون برو، اولین کسی را که دیــــدی وبه اوبـــــرخورد کردی، اوهمنشین تو دربهشت است. روزبعد حضرت داود(ع)به اتفاق پسرش حضرت سلیمان(ع) ازشهـــرخارج شد. پیرمردی را دید که پشته هیزمی ازکوه پائین آورده تا بفروشد، پیرمرد که متی نام داشت، کنــــــــاردروازه ایستاده وفریاد می زد کیست که هیزمهای مرا بخرد؟

بعد ازمدتی یک نفرپیدا شد وهیزمها راخرید.

حضرت داود(ع) پیش متی رفت وســـــــلام کرد و فرمود: آیا ممکن است، امروزما را مهمان کنی؟ پیرمرد گفت: مهمان حبیب خداست، بفرمائید.سپس پیـــرمرد با پولی که ازفروش هیزمها بدست آورده بود، مقداری گندم خرید، وبسوی خـــــــــانه حرکت کردند. وقتی آنها به خانه رسیدند، پیــرمرد گندم را آرد کرد وسه عدد نان پخت ونـــــان ها را جلوی مهمانهایش گذاشت. وشروع به خـــــــوردن کردند.

درهنگام خوردن، پیــــرمرد، هرلقمه ای را که به دهان می برد، ابتدا لله لله بسم الله ودرانتها الحمدلله می گفت. وقتی که ناهار مختصرآنها به پایان رسید، دستش را به طرف آسمان بلند کرد وگفت:خداوندا، هیزمی را که فروختـــــم، درختش را تـو سبز کردی . وسپس خشک کردی، نیـــــروی کندن هیزم را توبه من دادی، مشتری را تو فرستادی که هیزم ها را بخرد وگندمی راکه خریدیم ، بذرش را توکــــــاشتی وسایل آرد کردن ونان پختن را نیزتو بمن دادی، دربرابراین همه نعمت من چه کرده ام؟ پیرمرد این حرفها را می زد وگریه می کرد.

حضرت داود(ع) نگاه معنــا داری به پسرش کرد نگاهی با این معنا، همیــــن است علت این که اوبا پیامبران محشورمی شود.


کلمات کلیدی: داستانک