پدر
ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧ 

خدایا شکرت که دستانش پشتم را گرم می کنه...... خدایا ممنون که هستش.... خدایا متشکر که گرماش را حس می کنم..... تو اتوبوس کنارم نشسته بود.....بعد از یه مدتی گرمای دستانش را روی دستام احساس کردم....خدایا همیشه گرمای دستانش را درک کنم.....خدایا این گرما این اطمینان این زیبایی این عشق و محبت برای همه دخترا خیلی شیرینه....از هیچ دختری نگیر....... بعد از اون جلسه خیلی حالم بود ولی از اینکه در کنارم بود و ازم حمایت کرد خیلی خوشحال بودم...سرم داشت می ترکید ولی وقتی رسیدیم خونه بغلش کردم و اشک ریختم.....بغضی که مدت زیادی تو گلوم گیر کرده بود ترکید و اشک ریختم......نوازشم کرد و گفت همیشه پشتت هستم و همیشه خدا با ماست...

ماه خانوم


کلمات کلیدی: