درخت بخشنده
ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧ 

روزی روزگاری درختی بود...
و او پسرکی را دوست می داشت
پسرک هرروز به دیدارش می آمد برگ هایش را جمع می کرد
از آن ها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد
از تنه اش بالا می رفت

 از شاخه هایش آویزان می شد و تاب می خورد و سیب می خورد

 با هم قایم باشک بازی می کردند

پسرک هر وقت خسته می شد، زیر سایه اش می خوابید
او درخت را دوست می داشت... خیلی زیاد

و درخت خوشحال بود...

 

---
اما زمان می گذشت

 پسرک بزرگ می شد

و درخت اغلب تنها بود

تا یک روز پسرک نزد درخت آمد
درخت گفت: «بیا پسر، از تنه ام بالا بیا و با شاخه هایم تاب بخور
سیب بخور و در سایه ام بازی کن و خوشحال باش»
پسرک گفت: «من دیگر بزرگ شده ام بالا رفتن و بازی کردن کار من نیست
می خواهم چیز بخرم و سرگرمی داشته باشم. من به پول احتیاج دارم»
درخت گفت: «متأسفم، من پولی ندارم. من تنها برگ و سیب دارم سیب هایم
را به شهر ببر بفروش. آن وقت پول خواهی داشت و خوشحال خواهی شد»

پسرک از درخت بالا رفت، سیب ها را چید و برداشت ورفت
و درخت خوشحال بود...

 

---
اما پسرک دیگر تا مدت ها بازنگشت...

 و درخت غمگین بود
تا یک روز پسرک برگشت، درخت از شادی تکان خورد
و گفت: «بیا پسر، از تنه ام بالا بیا با شاخه هایم تاب بخور و خوشحال باش»
پسرک گفت:«آن قدر گرفتارم که فرصت بالا رفتن از درخت را ندارم،
زن و بچه می خواهم و به خانه احتیاج دارم می توانی به من خانه بدهی؟»
درخت گفت: «من خانه ای ندارم، خانه من جنگل است، ولی تو می توانی شاخه هایم
را ببری و برای خود خانه ای بسازی و خوشحال باشی»
آن وقت پسرک شاخه هایش را برید و برد تا برای خود خانه ای بسازد

و درخت خوشحال بود...

 

---

اما پسرک تا مدتها بازنگشت و وقتی برگشت، درخت چنان خوشحال شد
که زبانش بند آمد.
با این حال به زحمت و زمزمه کنان گفت:
«بیا پسر، بیا و بازی کن.»
پسرک گفت: «دیگر آن قدر پیر و افسرده شده ام که نمی توانم بازی کنم
قایقی می خواهم که مرا ازاینجا به جایی دور ببرد
می توانی به من قایقی بدهی؟»
درخت گفت:«تنه ام را قطع کن و برای خود قایقی بساز،
آن وقت می توانی با قایقت از اینجا دور شوی

و خوشحال باشی»
پسر تنه درخت را قطع کرد، قایقی ساخت و سوار بر آن از آنجا دور شد

و درخت خوشحال بود...

 اما نه به راستی

 

---
پس از زمانی دراز پسرک بار دیگر بازگشت
درخت گفت: «پسر، متأسفم، متأسفم که چیزی ندارم به تو بدهم...
دیگر سیبی برایم نمانده»
پسرک گفت: «دندان های من دیگر به درد سیب نمی خورد»
درخت گفت: «شاخه ای ندارم که با آن تاب بخوری»

پسرک گفت: «آن قدر پیر شده ام که نمی توانم با شاخه هایت تاب بخورم»
درخت گفت: «دیگر تنه ای ندارم که از آن بالا بروی»
پسرک گفت: «آن قدر خسته ام که نمی توانم بالا بروم»
درخت آهی کشید و گفت:
«افسوس! ای کاش می توانستم چیزی به تو بدهم ...اما چیزی برایم نمانده است.
من حالا یک کنده پیرم و بس. متأسفم»
پسرک گفت:
«من دیگر به چیز زیادی احتیاج ندارم، بسیار خسته ام.»
فقط جایی برای نشستن و آسودن می خواهم.همین.»
درخت گفت: «بسیار خب. یک کنده پیر به درد نشستن و آسودن که می خورد.
بیا پسر، بیا بنشین. بنشین و استراحت کن»
پسرک چنان کرد
و درخت خوشحال بود…


شل سیلور استاین


کلمات کلیدی: داستانک