پسرم سیاستمدار خواهد شد
ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧ 

کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کم‌کم
 وقتش رسیده بود که فکرى در مورد
 شغل آینده‌اش
 بکند . پسر هم مثل تقریباً بقیه
 هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست
 که چه چیزى از
 زندگى می‌خواهد و ظاهراً خیلى هم
 این موضوع برایش اهمیت نداشت .

 یک روز که پسر به مدرسه رفته بود ،
 پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او
 ترتیب دهد
 . به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى
 میز او قرار داد : یک کتاب مقدس، یک
 سکه
 طلا و یک بطرى مشروب .

 کشیش پیش خود گفت : « من پشت در
 پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه
 برگردد و به
 اتاقش بیاید . آنگاه خواهم دید
 کدامیک از این سه چیز را از روى میز
 بر می‌دارد .
 اگر کتاب مقدس را بردارد معنیش
 این است که مثل خودم کشیش خواهد شد
 که این خیلى
 عالیست . اگر سکه را بردارد یعنى
 دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم
 بد نیست .
 امّا اگر بطرى مشروب را بردارد
 یعنى آدم دائم‌الخمر و به درد
 نخوری خواهد شد که
 جاى شرمسارى دارد .»

 مدتى نگذشت که پسر از مدرسه
 بازگشت . در خانه را باز کرد و در
 حالى که سوت
 می‌زد کاپشن و کفشش را به
 گوشه‌اى پرت کرد و یک راست راهى
 اتاقش شد . کیفش را
 روى تخت انداخت و در حالى که
 می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش
 به اشیاء روى میز
 افتاد . با کنجکاوى به میز نزدیک
 شد و آن‌ها را از نظر گذراند .

 کارى که نهایتاً کرد این بود که
 کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر
 بغل زد . سکه
 طلا را توى جیبش انداخت و در بطرى
 مشروب را باز کرد و یک جرعه بزرگ از
 آن
 خورد. . .

 کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا
 بود زیر لب گفت : « خداى من! چه
 فاجعه بزرگی
 ! پسرم سیاستمدار خواهد شد


کلمات کلیدی: داستانک
 
کلاغ
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧ 

مرد 80 ساله همراه پسر خود در روبروی پنجره نشسته بود و هر دو به کار خود مشغول بودند.-
پدر به خاطرات گذشته می اندیشید و پسر در فکر تسخیر فردا. پدر به پنجره نگاه می کرد و پسر کتاب فلسفی و روشنفکرانه مورد علاقه خود را مطالعه می کرد.

ناگهان کلاغی آمد و بر روی لبه پنجره نشست، پدر با نگاهی عمیق از پسر خود پرسید این چیه؟ پسر نگاهی تعجبانه به پدر کرد و گفت: کلاغه و پدر با تکان دادن سر حرف او را تایید کرد.

دقیقه ای نگذشته بود که پدر از پسر پرسید: این چیه روی پنجره نشسته؟ پسر با تعجب بیشتری گفت: پدر گفتم که اون یه کلاغه  باز و به تکرار پدر این سئوال را کرد که این چیه؟ و پسر برای سومین بار سر از کتاب برداشت و گفت: کلاغ پدر کلاغ.

 پدر برای بار چهارم پرسید: پسرم! این چیه روی لبه پنجره نشسته؟

پسر این بار عصبانی شد و فریاد زد: اگر نمی خواهی بزاری که کتاب بخوانم بگو، پدر جان چندبار بگم که اون یه کلاغ هست و دیگه هم از من نپرس.

 پدر نگاه خودش رو به نگاه پسر قفل کرد و گفت دقیقاً 60 سال پیش که تو در دوران کودکی خود بودی، من و تو اینجا نشسته بودیم و یک کلاغ در لبه پنجره نشسته بود و تو این سئوال رو بیش از 120 بار پرسیدی ومن هر بار با یک شوق تازه به تو می گفتم که او یک کلاغ است.


کلمات کلیدی: داستانک
 
شاید روزی برگشتند غزه
ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧ 

مادر مریض شده بود . دارو نبود . مُرد . بابا رفته بود دنبال شیر خشک . نبود . برگشت. ترسیده بود پسرش بمیرد .

*
دخترش گریه نمی کرد . چشم باز نمی کرد و سینه های پرشیر راویه را نمی مکید .راویه گریه می کرد .گریه می کرد و پژمرده می شد .باید  خو می کرد به تنهایی . هفته ای می شد از مردش خبر نبود .

*
بابا پسرش  را داد راویه .تا شیر دهد .شاید فردا راویه و بابای پسر بروند مصر .آن جا غذا هست .امید هست .شاید این بچه زنده بماند . شاید روزی برگشتند غزه .


کلمات کلیدی: داستانک
 
...
ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ آذر ۱۳۸٧ 

پر باز، آغاز  ِ پرواز است.

 تنها باد، دست ِ ابر را می گیرد.

 تنها آرزویم، انقراض  ِ «خط  ِ فقر» است.

 سایه در بی وزنی  ِ کامل زندگی می کند.

 خیالم «تخت» است، فقط  «بالش» کم دارد.

 آبگیر  ِخیالم، تصویر عشقم را منعکس می کند.

خشک‎سالی، تولد  ِ شب‎نم را به تاخیر می اندازد.

آگهی ترحیم  ِ سر شناس، به چاپ دوم می رسد.

 بقچه ی دلم را باز کردم، بوی  ِ آه همه جا را  پر کرد.

 استخوان برای یادگاری، عکس  ِ رادیولوژی می گیرد.

 درد ِ سر ساز ترین « بو »، « بوی ِ» قرمه سبزی است.

 تیرهای چراغ برق، عامل  ِ وحدت  ِ پرندگان هستند.

 هنگام  ِ بروز مشکلات، جلیقه‎ی نجات تن می‎کنم.

 «تک یاخته»، با تمام  ِ وجود عاشق می شود.

 «مرگ»، سراغی از خودش نمی گیرد.

حسین ناژفر

 


کلمات کلیدی:
 
سریاز
ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آذر ۱۳۸٧ 

سربازی که پس از جنگ ویتنام میخواست به خانه برگردد ؛ در تماس تلفنی خود از سانفرانسیسکو به والدینش گفت:

« پدر و مادر عزیزم ؛ جنگ تمام شده و من میخواهم به خانه باز گردم؛ ولی خواهشی از شما دارم.دوستی دارم که مایلم او را به خانه بیاورم»

والدین او در پاسخ گفتند:ما با کمال میل مشتاقیم که اورا ملاقات کنیم.

پسر ادامه داد: «ولی لازم است موضوعی را در مورد او بدانید. او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد. بنابر این میخواهم اجازه دهید که او با ما زندگی کند.»

پدر گفت:پسر عزیزم شنیدن این موضوع برای ما بسیار تاسف بار است ؛ شاید بتوانیم به او کمک کنیم که جایی برای زندگی پیدا کند.

پسر گفت:« نه ؛ من میخواهم او با ما زندگی کند.»

والدین گفتند: تو متوجه نیستی. فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد شد.ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و نمیتوانیم اجازه دهیم مشکل فرد دیگری زندگی ما را دچار اختلال کند. بهتر است به خانه باز گردی و او را فراموش کنی.دوستت راهی برای ادامه زندگی خواهد یافت.

در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و والدین او دیگر چیزی نشنیدند.چند روز بعد پلیس سانفرانسیسکو به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته است و آنها مشکوک به خودکشیند.پدر و مادر سراسیمه به سمت سانفرانسیسکو مراجعه کردند و برای شناسایی جسد به پزشکی قانونی رفتند.آنها فرزند را شناختند و به موضوعی پی بردند که تصورش را هم نمیکردند. فرزند آنها فقط یک دست و یک پا داشت...


کلمات کلیدی: داستانک