چیزها همیشه آن طوری نیستند که به نظر می رسند
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧ 

دو فرشته مسافر در منزل خانواده ثروتمندی توقف کردند تا شب را در آن جا بگذرانند

آن خانواده گستاخی کردند و اجازه ندادند شب را در مهمانخانه داخل عمارت بگذرانند بلکه به آنها فضای کوچکی از زیر زمین خانه را اختصاص دادند

همان طور که فرشته ها مشغول آماده کردن بستر خود روی زمین سخت بودند فرشته پیرتر سوراخی در دیوار دید و روی آن را پوشاند فرشته جوان تر علت را پرسید و او گفت: چیز ها همیشه آن طوری نیستند که به نظر می رسند

شب بعد فرشته ها به خانه زوج کشاورز بسیار فقیر اما مهمان نوازی رفتند پس از صرف غذای مختصری که داشتند آن زوج رختخواب خودشان را در اختیار فرشته ها قرار دادند تا شب را راحت بخوابند

صبح روز بعد فرشته ها آن زن و شوهر را گریان دیدند تنها گاوشان که شیرش تنها ممر در آمدشان بود در مزرعه مرده بود

فرشته جوان تر به خشم آمد و به فرشته پیرتر گفت چه طور اجازه دادی چنین اتفاقی بیفتد؟

مرد اولی همه چیز داشت با این حال تو کمکش کردی خانواده دومی چیزی نداشتند اما همان را هم با ما تقسیم کردند و با این هال تو گذاشتی گاوشان بمیرد

فرشته پیر تر پاسخ داد: چیزها همیشه آن طوری نیستند که به نظر می رسند

 شبی که ما در زیر زمین آن عمارت بودیم متوجه شدم که در سوراخ دیوار طلا پنهان کرده بودند از آن جا که صاحب خانه طماع و بخیل بود و مایل نبود ثروتش را با کسی شریک شود من سوراخ را بستم و مهر کردم تا دستش به آن طلا نرسد

شب گذشته که در رختخواب آن کشاورز خوابیده بودیم فرشته مرگ به سراغ همسرش آمد من در ازا گاو را به او دادم

 


کلمات کلیدی: داستانک
 
یک ساعت ویژه
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸٧ 

مردی دیروقت ، خسته از کار به خانه برگشت.

دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.

سلام بابا ! یک سئوال از شما بپرسم؟

- بله حتمآ. چه سئوالی؟

- بابا ! شما برای هرساعت کار چقدر پول می گیرید؟

مرد با ناراحتی پاسخ داد: این به تو ارتباطی ندارد. چرا چنین سئوالی میکنی؟

- فقط میخواهم بدانم.

- اگر باید بدانی ، بسیار خوب می گویم : 20 دلار

پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت :

میشود 10 دلار به من قرض بدهید ؟

مرد عصبانی شد و گفت : اگر دلیلت برای پرسیدن این سئوال ، فقط این بود که

پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملآ در اشتباهی،

سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی.

من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم.

پسر کوچک، آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد:

چطور به خودش اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین سئوالاتی کند؟


بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که

شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است.

شاید واقعآ چیزی بوده که او برای خریدنش به 10 دلار نیاز داشته است.

به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

- خوابی پسرم ؟

- نه پدر ، بیدارم.

- من فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود

و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این 10 دلاری که خواسته بودی.

پسر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد : متشکرم بابا !

بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته ، دوباره عصبانی شد

و با ناراحتی گفت : با این که خودت پول داشتی ، چرا دوباره درخواست پول کردی؟

پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود،

ولی من حالا 20 دلار دارم.

آیا می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟

"من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم ..."


کلمات کلیدی: داستانک