معجزه
ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧ 

راهبی در جستجوی "معجزه" خانه و کاشانه اش را ترک گفته بود ، اما هنوز چند فرسخی از شهر دور نشده بود که در راه به چوپان و گله اش برخورد که از سمت مغرب به سویش می آمدند.
چوپان با تعجب پرسید: ای مرد، تنها در این بیابان به کجا راه افتاده ای در حالی که می بینی هوا رو به تاریکی ست؟!
مرد پاسخ داد: در جستجوی "معجزه" به راه افتاده ام. چرا که در شهر هرگز معجزه ای رخ نداده است و مردم تنها از آن افسانه هایی به خاطر دارند. و من یک راهب هستم و  در حالی که تا کنون معجزه ای را به چشم خود ندیده ام هر روز برای مردم از معجزه های خداوند سخن گفته ام!
چوپان گفت : ای مرد از همین راه بازگرد چرا که این معجزه برای تو رخ داده است و تو از آن بی خبری!!
راهب پرسید : کدام معجزه ؟!
چوپان پاسخ داد : همین معجزه که خداوند مرا با گوسفندانم بر سر ٍ راه تو قرار داد که از این راه بازگردانمت ، چرا که آن سوتر دره ایست که شب هنگام گرگهای گرسنه انتظار شوریده حالی چون تورا می کشند!!

 

 


کلمات کلیدی: داستانک
 
آرزوهای یک زن
ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧ 

خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد.

قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.

خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!

خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.

آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.

قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.

خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.

بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.

خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد.

آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.

خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!

نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین.

قابل توجه خواننده های مونث؛ اینجا پایان این داستان بود. لطفاً صفحه را ببندید و برید حالشو ببرید.
.
.
.
.
.
.
.
مرد دچار حمله قلبی ۱۰ برابر همسرش شد


کلمات کلیدی: داستانک ، طنز
 
دروغ
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٧ 

آقای کشیش در کلیسا به محل وعظ و خطابه رفته
و به حاضرین می گوید :
- بحث امروز ما دربارۀ دروغ است .

هفتۀ گذشته من ازشما تقاضا کرده بودم که
در منزل فصل هفدهم انجیل که دربارۀ دروغ نوشته شده است
را بخوانید .
حال اگر درمیان شما کسی هست که آن را نخوانده باشد
دست خود را بلند کند.

ولی هیچ کس حرکتی نکرد.

دراین موقع کشیش خنده ای کرده و گفت :
- عزیزان من ، حال به تأثیر وعظ درشما پی می برم
چون انجیل "فصل هفدهم" ندارد


کلمات کلیدی: داستانک
 
ارزش یک لبخند
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ مهر ۱۳۸٧ 

در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود. هیچکس نمی دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد. او دارای صورتی زشت و کریه المنظر بود.

شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی آمد و از او وحشت داشتند ، کودکان از او دوری می جستند و مردم از او کناره گیری می کردند. قیافه ی زننده و زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد و بتواند ساعتی او را تحمل نماید. علاوه بر این ، زشتی صورت پیرمرد  باعث تغییر اخلاق او نیز شده بود.او که همه را گریزان از خود می دید دچار نوعی ناراحتی روحی شد که می توان آن را به مالیخولیا تشبیه نمود همانطور که دیگران از او می گریختند او هم طاقت معاشرت با دیگران را نداشت و با آنها پرخاشگری می نمود و مردم را از خود دور می کرد.

سالها این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روز همسایگان جدیدی در نزدیکی پیرمرد سکنی گزیدند آنها خانواده ی خوشبختی بودند که دختر جوان و زیبایی داشتند.یک روز دخترک که از ماجرای پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه ی او گذشت اتفاقا همزمان با عبور او از کنار خانه ، پیرمرد هم بیرون آمد و دیدگان دخترک با وی برخورد نمود. اما ناگهان اتفاق تازه ای رخ داد پیرمرد با کمال تعجب مشاهده کرد که دخترک بر خلاف سایر مردم با دیدن صورت او احساس انزجار نکرد و به جای اینکه متنفر شده و از آنجا بگریزد به او لبخند زد.

لبخند زیبای دخترک همچون گلی بر روی زشت پیرمرد نشست.آن دو بدون اینکه کلمه ای با هم سخن بگویند به دنبال کار خویش رفتند.همین لبخند دخترک در روحیه ی پیرمرد تاثیر بسزایی داشت . او هر روز انتظار دیدن او و لبخند زیبایش را می کشید.دخترک هر بار که پیرمرد را می دید ، شدت علاقه ی وی را به خویش در می یافت و با حرکات کودکانه ی خود سعی در جلب محبت او داشت.

چند ماهی این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دخترک دیگر پیرمرد را ندید. یک روز پستچی نامه ای به منزل آنها آورد و پدر دخترک نامه را دریافت کرد. وصیت نامه ی پیرمرد همسایه بود که همه ی ثروتش را به دختر او بخشیده بود.


کلمات کلیدی: داستانک
 
در کوی ما شکسته دلی می خرند و بس
ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧ 

به حقیقت برو وبگو آمدم...
اگرگفتند اینجا چرا آمدی؟ بگو:
به کجا روم وبه کدام در رو کنم ؟
این رَه است ودگردُوم رَه نیست
اگر گفتند به اذن کی آمدی؟ بگو شنیدم:
بَرضیافتخانه فیض نوالت منع نیست
دَرگشاده است وصَلا دَرداده خوان انداخته
اگر گفتند: تا بحال کجابودی؟
بگو: راه گم کرده بودم.
اگر گفتند چی آوردی؟
بگو اوّلا: دل شکسته٬ که از شمانقل است:
در کوی ماشکسته دلی می خَرند و بس
بازارخودفروشی ازآن سوی دیگراست
وثانیا:
جز نداری نبُوَد مایه دارایی من
طَمع بخششم ازدرگَه سلطان من است
وثالثا:
الهی آفریدی رایگان، روزی دادی رایگان، بیامرز رایگان، تو خدایی نه بازرگان.
اگر گفتند بیرونش کنید بگو:
نمی رَوَم ز دیار شما به کشور دیگر
برون کنید(م) ازاین دَر،دَرآیم از دَردیگر
اگر گفتند: این جرأت را از که آموختی؟
بگو از حِلم شما.
اگر گفتند: قابلیت استفاضه نداری
بگو: قابلیت را هم شما افاضه می فرمایید.
باز اگر از تو اعراض نمودند٬ بگو:
به والله به بالله به تَالله
به حق آیه نَصُرمِنَ الله
که مو از دامنت دست بر نَدیرُم (ندارم)
اگر کشته شوم الحکم لِلّه
اگر گفتند: مُذنِبی (گنهکاری)
بگو اوّلا: شنیدم شما غفارید
وثانیا: من مَلَک(فرشته) نیستم٬ آدم زاده ام
نا کَرده گنه دراین جهان کیست؟ بگو
آنکس که گنَه نکرده و زیست بگو
من بد کُنم وتو بد مکافات دهی
پس فرق میان من وتوچیست؟ بگو
اگرگفتند: این حرفها را ازکجایاد گرفتی؟ بگو:
بلبل از فیض گُل آموخت سخن وَرنه نَبود
این همه قول وغزل تَعبیه در مِنقارش
اگر گفتند چه می خواهی؟ بگو:
جز تو ما را هوای دیگر نیست
جزلقای تو هیچ در سر نیست

هزارویک نکته، استاد حسن زاده آملی


کلمات کلیدی: حکمت
 
بوی خداوند
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧ 

تاریکی بود و باد سردی در دالاس می‌وزید که دکتر بیمارستان وارد اتاق دایانا بلسینگ شد. دایانا هنوز به خاطر عمل جراحی سست و بی‌حال بود.
همسرش دیوید دست او را نگه داشته بود و هر دوی آن‌ها داشتند خودشان را آماده می‌کردند تا آخرین خبر را از دکتر بشنوند.
در بعد از ظهر دهم مارچ 1991 دایانا که تنها 24 هفته از شروع حاملگی‌اش می‌گذشت مجبور شد تا تحت عمل سزارین قرار بگیرد و دختر جدیدشان دانالو بلسینگ را به دنیا بیاورد.
  
دانالو در هنگام تولد فقط 30 سانتی متر قد و حدود 500 گرم وزن داشت و آن‌ها می‌دانستند که او کاملاً نارس و در شرایطی بسیار خطرناک متولد خواهد شد.

سخنان آرام و آهسته دکتر برای پدر و مادر دانالو مثل بمب بود.
او که قصد داشت خیلی آرام و مهربان با دایانا و دیوید حرف بزند، گفت: "من فکر نمی‌کنم کودک شما بتواند دوام بیاورد."

"فقط 10% احتمال دارد که دخترتان تا صبح زنده بماند و حتی اگر شانس بیاورد و کمی بیشتر زندگی کند، متأسفانه باید بگویم که آینده تلخی خواهد داشت."

دایانا و دیوید در کمال ناباوری به حرف‌های دکتر گوش می‌دادند و او هم داشت شرح می‌داد که اگر کودکشان زنده بماند، با چه مشکلات ناگواری مواجه خواهد بود.

"او هرگز نمی‌تواند نه راه برود، و نه حرف بزند و به احتمال خیلی زیاد نابینا می‌شود. هم چنین به طرز فاجعه‌آمیزی برای کندی و فلج مغزی و ده‌ها مشکل دیگر مستعد است."

"نه! نه!" این تمام چیزی بود که دایانا می‌توانست در آن شرایط به زبان بیاورد.
او به همراه دیوید و پسر 5 ساله‌شان داستین مدت‌ها در این فکر و خیال بودند که دختر جدیدشان به دنیا خواهد آمد و آن‌ها یک خانواده چهار نفره می‌شوند.

حالا تمام آن خیال‌ها فقط در عرض چند ساعت داشت نابود می‌شد.
اما در همان روزهای اول، عذاب دیگری به دایانا و دیوید اضافه شد. از آن‌جایی که سیستم عصبی دانالو کاملاً نارس بود، آرام‌ترین بوسه یا نوازشی باعث بد‌تر شدن وضع او می‌گشت؛ بنابراین آن‌ها حتی نمی‌توانستند دخترشان را در آغوش بگیرند و عشق خود را نسبت به او ابراز کنند.
در حالی که دانالو در جایگاه مخصوص خودش بین آن همه لوله و سیم و دستگاه خوابیده بود، تنها کاری که از دست پدر و مادرش برمی‌آمد این بود که دعا کنند تا خداوند نزدیک دختر کوچک آن‌ها بایستد و از او محافظت کند.

 
هفته‌ها گذشت تا وزن دانالو کمی بالا رفت و ذره‌ای قوی شد.

بالأخره پس از گذشت دو ماه دایانا‌ و دیوید توانستند فرزندشان را برای اولین بار در آغوش بگیرند.

و دو ماه بعد از آن، در حالی که هنوز دکترها در تلاش بودند تا دایانا و دیوید را آماده شنیدن این واقعیت بکنند که شانس دخترشان برای داشتن یک زندگی نرمال در حد صفر است، دانالو درست همان‌طور که مادرش پیش‌بینی کرده بود به خانه رفت.
پنج سال بعد، دانالو به یک دختر ریز و ظریف ولی در عین حال پر جنب‌و‌جوش با چشم‌های براق طوسی تبدیل شد که اشتیاق بی‌حدی برای زندگی داشت.

در او هیچ نشانی از مشکل جسمی یا مغزی یافت نمی‌شد. او دقیقاً همان چیزی بود که یک دختر 5 ساله نرمال می‌توانست باشد. اما این پایان خوش هنوز خیلی با پایان داستان زندگی او فاصله داشت.
یک بعد از ظهر تابستانی در سال 1996 در پارکی نزدیک محل زندگی آن‌ها، دانالو روی پای مادرش نشسته بود و آن‌ها به تمرین بیسبال برادرش داستین نگاه می‌کردند.
مثل همیشه دانالو داشت با مادرش و بقیه بچه‌هایی که در آن اطراف بودند حرف می‌زد، که یک‌دفعه دست‌هایش را محکم بغل کرد و پرسید: "این بو را احساس می‌کنید؟"

باد تندی می‌آمد و دایانا هم به دخترش گفت: "بله عزیزم! این بوی باران است."
دانالو چشم‌هایش را بست و دوباره همان سؤال را پرسید: "این بو را احساس می‌کنید؟"
مادرش گفت: "بله! فکر می‌کنم کم کم خیس خواهیم شد. چون این بوی باران است."
دانالو سرش را تکان داد و دستش را روی شانه‌های کوچکش گذاشت و گفت: "این بوی خداوند است! این بوی خداوند است وقتی که سرت را روی سینه‌اش می‌گذاری!"
همان‌طور که دانالو رفت تا با بقیه بچه‌ها بازی کند، اشک در چشمان دایانا حلقه زد. قبل از این‌که باران شروع به باریدن کند، حرف‌های دانالو‌ تمام افکار و احساسات دایانا و کل خانواده را در تمام مدتی که او در بیمارستان بود، تأیید کرد.

در طول تمام آن روز‌ها و شب‌های دو ماه اول زندگی دایانا، وقتی که سیستم عصبی او به حدی ضعیف بود که هیچ‌کس نمی‌توانست حتی لمسش کند، خداوند او را به یاد داشته و دخترش را روی سینه‌اش چسبانده و در آغوشش نگه داشته بوده است...


کلمات کلیدی: داستانک