امین و خائن
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧ 

 امین به تو خیانت نمی کند٬ تویی که به خائن٬ امانت سپرده ای


کلمات کلیدی: حکمت
 
بار امانت
ساعت ٦:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧ 

قفسم را میگذاری در بهشت، تا بوی عطر مبهم دوردستی مستم کند؛ تا تنم را به دیواره ها بکوبم؛ تا تن کبودم درد بگیرد؛ و درد نردبانی است که آن سویش تو ایستاده ای برای در آغوش کشیدنم؛ اما من آدم متوسطی هستم و بیش از آنچه باید، خودم را درگیر نمی کنم؛ با هیچ چیز. در بهشت هم حسرتم را فقط آه می کشم. تن نمی کوبم به دیواره ها که درد، مرا به تو برساند.

قفسم را میگذاری در بهشت تا تاب خوردن برگ ها، تا سایه های بی نقص درختان انبوه، دیوانه ام کند؛ تا دست از لای میله ها بیرون کنم، تا دستم لای میله ها زخم شود و زخم، دالانی است که در پایانش تو ایستاده ای برای در آغوش کشیدنم...

با من چه باید بکنی که به میله هایم، به فضای تنگم، به دیواره ها، آن چنان مأنوسم که اگر در بگشایی پر نخواهم زد؟بالهایم چیده نیست. پایم به چیزی بسته نیست که نیازی به این همه نیست. در من خاطره درخت مرده است. آبی رنگ امسال نیست و واژه آسمان مرا یاد هیچ چیز نمی اندازد.من صحنه را سالهاست که ترک کرده ام...

صحنه آماده بود. گفتی تماشاگران بنشینند. ردیف ردیف، صف به صف تماشاگران نشستند. رقبای من که پیش از من برای نقش اول انتخابشان کرده بودی و نتوانسته بودند و نکشیده بودند، نشستند...کوه ها سر در هم پچ پچ کنان، دریاها دامن در دامن غرش کنان، فرشته ها بال در بال و آسمان آن بالا...

گفتی: ((وقتش نزدیک است. آماده باش!)) گفتم: ((نه تنها من، نه فقط آنها که آن سویند، تو حتی خودت هم می دانی که می افتم)) گفتی: (( می دانم آنچه نمی دانند، آماده باش!)) یادم هست گریه می کردم. شاید برای اولین بار. گفتی: (( پرده بالا رفته است)) و من هنوز گریه می کردم. کوه گفت:(( این کوچک؟؟)) آسمان گفت: (( این فرودست؟؟)) فرشته ها گفتند: (( خون می ریزد!)) و تو حتی خودت گفتی: (( این ستمکار نادان!)) و رقبای من همه خندیدند. من ایستاده بودم آن وسط. روبروی همه ذراتی که برای من آفریده شده بودند... و شرم روی پیشانی ام عرق می کرد. شرم نقشی که می دانستم توانش در من نیست... و صدایت آمئد که گفت: (( بار را بگذارید!))

ناگهان شانه های خردم سنگین شد. نفس در سینه هستی حبس بود... و من آن زیر، رنجی سترگ را عرق می ریختم. زانوانم آماده تا شدن بودند و فرو افتادن. گفتی: ((حالا بیا!)) و عجیب بود که گفتم: (( لبیک!)) راه افتادم که بیایم و همان لحظه زانوانم شکست و خاک را لمس کردم.نفس در سینه هستی حبس بود. افتاده بودم آیا؟ تمام بود؟... زانوانم را آهسته از خاک جدا کردم. دوباره برخاستم و بار هنوز آنجا بود؛ روی شانه های ترد من! تا ایستادم نفس ها آزاد شد و ذرات فریاد زدند: (( تبارک الله احسن الخالقین!))

من گیج بودم. کجای این منظره رقت آور این همه باشکوه بود که برچشم ها و لب ها حیرت و تحسین نشسته بود؟!عجیب بود که تو دوباره گفتی : ((بیا!)) عجیب بود که دوباره گفتم: (( لبیک!)) ...

... و گیج تر شدم. افتادنم را می دانستی یا برخاستنم را؟ نقش اول نمایشت همین بود؟ همین که با اینکه می دانم می شکنم بار را برمی دارم؟ همین که می افتم و بر می خیزم؟ همین شکوه رنج سترگ من؟

تماشاچیان هنوز نشسته اند؛ درست همان جا؛ ولی من صحنه را سالهاست که ترک کرده ام... گریخته ام. آخرین باری که افتادم روی خاک دیگر برنخاستم. تو مدام صدایم می کنی که بیایم جلو... که این صحنه را تمام کنم؛ ولی من...

رمضان که می شود صدایت را بلند می کنی؛ بلند و بلندتر. من بیشتر و بیشتر پشت پرده پنهان می شوم. تو هر رمضان قفسم را می گذاری در بهشت تا هوس کنم، ولی من... چرا رهایم نمی کنی؟...

من هیچ مولای کریمی را بر بنده زشتکارش صبورتر از تو بر خودم ندیده ام!

 فاطمه شهیدی


کلمات کلیدی: متن ادبی
 
علت و شریک
ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧ 

شادی را علت باش نه شریک و غم را شریک باش نه علت


کلمات کلیدی: حکمت
 
هدیه
ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٧ 

دختری در یک خانواده فقیر هرچه پول داشت را خرج یک جعبه و یک کاغذ کادو کرد و آنرا به پدرش هدیه کرد. پدر جعبه را باز کرد خالی بود. با عصبانیت بر دخترش فریاد زد: مگه تو نمیدونی وقتی به کسی کادو میدن باید یه چیزی توش باشه؟ دختر با چشمانی اشکبار گفت: ولی پدر من برای تو در این کادو هزاران بوسه گذاشته ام ... و این دفعه پدر بود که اشک می ریخت...


کلمات کلیدی: داستانک
 
و این نیز بگذرد
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٧ 

عارفی را گفتند: جمله ای بگو که وقت شادی غمگینمان کند و وقت غم شادمان کند؟
عارف  گفت:
و این نیز بگذرد...


کلمات کلیدی: حکمت