دسته گل
ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٧ 

پیرمردی لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختری جوان روبروی او چشم از گلها بر نمی داشت . وقتی به ایستگاه رسیدند پیرمرد بلند شد ، دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از این گل ها خوشت آمده به زنم می گویم که آنها را به تو دادم گمان می کنم خوشحال شود.

دختر جوان دسته گل را گرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پله های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهر می شد.


کلمات کلیدی: داستانک
 
تاجر و ماهیگیر
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٧ 

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهیگیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود. از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

ماهی گیر گفت: مدت خیلی کمی.

تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی که بیشتر ماهی بگیری.

ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

تاجر: اما بقیه ی وقتت رو چی کار می کنی؟

ماهی گیر: تا دیروقت می خوابم. یه کم ماهی گیری می کنم .با بچه ها بازی می کنم بعد می رم توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم.تو باید بیشتر ماهی بگیری.

اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا" اضافه میکنی. اون وقت یه عالمه قایق برای ماهی گیری داری!

ماهی گیر: خوب بعدش چی؟

تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست می کنی... بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت می کنی... این دهکده ی کوچک رو هم ترک میکنی و می روی مکزیکوسیتی! بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک ... اونجاست که دست به کارهای مهمتری می زنی..

ماهی گیر : این کار چقدر طول می کشه؟

تاجر : پانزده تا بیست سال.

ماهی گیر: اما بعدش چی آقا؟

تاجر:بهترین قسمت همینه. در یک موقعیت مناسب سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی! این میلیون ها دلار برات سود داره.

ماهی گیر: خوب بعدش چی؟

تاجر: اون وقت بازنشسته می شی! می ری یه دهکده ی ساحلیه کوچیک! جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی! یه کم ماهی گیر کنی ! با بچه هات بازی کنی! بری دهکده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی!

 


کلمات کلیدی: داستانک ، داستان کوتاه
 
من داره یادم می ره
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٧ 

ساکی کوچولو از چند وقت بعد  از تولد برادرش پا را تو یک کفش کرده بود که با او تنها باشد.پدر و مادر زیر بار نمی رفتند چون می ترسیدند او هم مثل بیشتر دخترهای چهار پنج ساله حسودی اش بشود و بلایی سر بچه بیاورد. اما او هیچ نشانه ای از حسادت از خودش بروز نمی داد و با برادرش خیلی مهربان بود . دست بردار هم نبود و هر روز که می گذشت بیشتر اصرار می کرد. عاقبت پدر و مادرش کوتاه آمدند و اجازه دادند چند دقیقه با بچه تنها باشد. ساکی با خوشحالی رفت توی اتاق نوزاد و صورتش را به صورت نوزاد چسباند و در گوشش پچ پچ کرد: نی نی جون به من بگو خدا چجوریه... من داره یادم می ره...

امیر مهدی حقیقت

 


کلمات کلیدی: داستانک
 
فرشته کودک
ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٧ 

کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید: "می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟" خداوند پاسخ داد: "از میان بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد. " اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه. اینجا در بهشت ، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد: " فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود. " کودک ادامه داد: " من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟" خداوند او را نوازش کرد و گفت: "فرشته تو، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی."

کودک با ناراحتی گفت: " وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟" خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: "فرشته ات دستهایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی. "کودک سرش را برگرداند و پرسید : " شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند . چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ "فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. "کودک با نگرانی ادامه داد: "اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم، ناراحت خواهم بود. "خداوند لبخند زد و گفت: "فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت، گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود."

در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند . او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید: "خدایا ! اگر باید همین حالا بروم ، لطفا نام فرشته ام را به من بگویید. "خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:

نام فرشته ات اهمیتی ندارد. به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی...


کلمات کلیدی: داستانک
 
حکایت جوان مغرور و آن مرد مسافر/ ابوالفضل زرویی نصرآباد
ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٧ 

یکى بود، یکى نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود.
یک روزى، روزگارى در ولایت غربت یک جوانى بود به نام «سلیم آقا» [خوانندگان محترم عنایت داشته باشند که اسم این جوان مى توانست هر چیز دیگرى هم باشد، مثلاً پلنگ قلى یا کامبیز یا حتى آلبرت! منتهاى مراتب از آنجا که نام جوان مذکور در شناسنامه همین چیزى است که عرض کردیم، حاضر نشدیم براى ایجاد جذابیت کاذب، واقعیت را مخدوش کنیم. توضیح از بنده نگارنده.]
بارى اى خواهر نور دیده و اى برادر بدندیده، یک روز صبح که این آقاسلیم از خواب پا شد چى دید؟ دید که اى دل غافل، یک دُم براى خودش درآورده به چه بزرگى. آقا سلیم یک مقدار چشم هایش را مالاند و دید که نخیر، خواب نمى بیند. اول نشست خوب دُم نودمیده اش را تماشا کرد و دید که نه، دم خوب مرغوب به دردبخورى است اما ماند که حالا با دمى به این شکل و شمایل چه کار بکند.
اول شیطان رفت توى جلدش که همین جور دمش را بگیرد و راه بیفتد توى کوچه ها و خیابان هاى ولایت غربت، به این و آن پز بدهد. اما خوب که فکرش را کرد دید که ممکن است به جرم ارعاب و تشویش اذهان عمومى خفتش را بگیرند و دمش را هم ببرند و بگذارند کف دستش. این شد که از صرافت پز دادن به مردم بى دم افتاد.
بعد به این فکر افتاد که بلیت بفروشد تا هر کس دوست داشت، پول بدهد و بیاید دمش را از نزدیک تماشا کند. اما خوب که فکرهایش را کرد، دید که نه، مردم بى فرهنگ ولایت غربت، بالاى این جور چیزها پول نمى دهند.
بارى اى عزیز دل برادر، سلیم آقا تا ظهر همین طور نشست براى خودش فکر کرد و عقلش به جایى قد نداد. سر آخر هم به خودش نهیب زد که: مرد حسابى، در این موضع که تویى، چه جاى پز دادن و جلوه فروشى است؟ در ثانى آدمیزاد در یک همچو شرایطى مى بایست على القاعده دمش را از این و آن قایم کند نه اینکه براى نشان دادنش بلیت بفروشد! اما سلیم آقا از آن آدم هایى نبود که به این راحتى کوتاه بیاید و از آنجا که عزمش را جزم کرده بود که هر جور شده از این دم نورسته پولى دربیاورد، بالاخره کار خودش را کرد.
اول نشست با چوب یک جفت شاخ قشنگ براى خودش ساخت و هوا که تاریک شد، یواشکى بار و بنه سفر بست و از ولایت غربت راه افتاد و رفت و رفت و رفت تا رسید به گردنه «غربلقا» [خوانندگان عزیزى که با موقعیت جغرافیایى ولایت غربت و حومه آن آشنایند، بنده را ببخشند ولى براى جوان ترها عرض مى کنم که این گردنه غربلقا نقطه صفر مرزى میان ولایت غربت و ولایت جابلقا است. توضیح از بنده نگارنده] به آنجا که رسید، شاخ ها را چسباند روى کله اش لباس هایش را هم درآورد و یک پوستین بلند پوشید و دمش را هم از پشت پوستین داد بیرون. حالا نگو که دارد این کارها را مى کند تا بگوید من غولم.
خلاصه دردسرتان ندهم سلیم آقا همان جا نشست نان و ماستش را خورد و رفت پشت تخته سنگ ها کمین کرد و منتظر شد تا مسافرى، بازرگانى، کاروانى، چیزى از آنجا رد شود.
یک نیم ساعتى که گذشت، سر و کله یک نفر از دور پیدا شد. همین که نزدیک شد، سلیم آقا از پشت سنگ ها پرید بیرون و گفت: «هو هَه هَه هَه هَه...» [ به زبان غولى، یعنى: سلام اى رهگذر، دار و ندارت را بگذار زمین و جانت را بردار و برو. اگر هم بخواهى کَل کَل کنى، شاخت مى زنم چون اصلاً اعصاب راست و درستى ندارم. ترجمه از بنده نگارنده با تشکر از همکار محترم سرکار خانم «جى کى رولینگ» که در ترجمه آن «هَه» دوم به بنده کمک کردند. مرسى.]
مسافر مذکور هم که آدم حرف گوش کنى بود، دار و ندارش را گذاشت و جانش را برداشت و حالا ندو کى بدو.
سلیم آقا هم بار و بندیل مسافر را گشت، هر چى پول و تراول چک و خوراکى و لباس به درد بخور بود، برداشت و از آنجا که فطرتش پاک بود، کارت پایان خدمت و گذرنامه و گواهینامه و دفترچه اقساط پژو ۲۰۶ تیپ سه و سایر مدارک مسافر بخت برگشته را هم انداخت توى صندوق پست.
بارى اى برادر یا خواهرى که شما باشى، این کار خیلى به سلیم آقا مزه داد و از آنجایى که آدمیزاد شیر خام خورده، طمعکار است، سلیم آقا هم همان جا به غول بازى ادامه داد و به قول شیخ اجل فى الجمله نماند از معاصى، منکرى که نکرد و مسکرى که نخورد.
روزها گذشت و گذشت تا اینکه یک روز، سلیم آقا نگاه انداخت و دید اى قربان لطف خدا بروم. یک مسافرى دارد با چهارصد شتر بار و بنه مى آید. با خودش گفت: «اى سلیم آقا خورشید اقبالت از پشت دیفال، بالا آمده. این مسافر ننه مرده را که بترسانى، مى توانى خودت را بازنشسته کنى و بروى یک گوشه بنشینى و با دُمَت گردو بشکانى.»
این شد که رفت کمین کرد و همین که مسافر نزدیک شد، پرید بیرون و گفت: «هو هه هه هه هه...»
- کوفت! (این کوفت را مسافر به سلیم آقا گفت.)
سلیم آقا که هاج و واج مانده بود، پس کله اش را خاراند و گفت: «آهاى عمو این چه طرز برخورد با یک غول است؟ نمى گویى اعصابم سر جا نباشد بزنم تیکه پاره ات کنم؟» مسافر پوزخندى زد و گفت: «کدام غول، تو؟» سلیم آقا گفت: «پس چى؟ شاخ و دم به این بزرگى را نمى بینى؟» مسافر گفت: «تو به اینکه دارى مى گویى دُم؟ پس اگر دُم ارباب مرا ببینى چه مى گویى؟» سلیم آقا چشم هایش گرد شد و گفت: «اِه، مگر ارباب تو هم دم دارد؟» مسافر با موبایلش یک شماره اى را گرفت و گفت: «سلام ارباب، روسیاهم، اگر ممکن است، دم مبارکتان را یک ریزه تکان بدهید. خدا نگه دار.»
هنوز صحبت مسافر تمام نشده بود که کوه و بیابان بنا کرد به لرزیدن. مسافر رو کرد به سلیم آقا که داشت از ترس سکته مى کرد و گفت: «اى جوان بدان و آگاه باش که ارباب من آدم خیلى دم کلفتى است و قسمت اعظم این نقاط مرزى روى دُمِ اوست.»
سلیم آقا که خورده بود زمین و شاخش شکسته بود، با مرد مسافر رفت به ولایت جابلقا و آنجا داد دمش را بریدند و جراحى پلاستیک کردند و رفت در دم ودستگاه مرد دم کلفت استخدام شد.
ما از این داستان نتیجه مى گیریم که دُم داریم تا دُم!
قصه ما به سر رسید، غلاغه به خونه ش نرسید.

ابوالفضل زرویی نصرآباد


کلمات کلیدی: داستان کوتاه ، طنز