درختی بنشانیم و ...
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٧ 

درختی بنشانیم و کاری نداشته باشیم کِی شکوفه می دهد و کی شکوفه می چیند


کلمات کلیدی:
 
تصمیمات خدا
ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧ 

شهسواری به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم.میخواهم ثابت کنم که اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند.

دیگری گفت: موافقم .اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم .

وقتی به قله رسید ند ،شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند:سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان کنید وآنها را پایین ببرید

شهسوار اولی گفت:می بینی؟بعداز چنین صعودی ،از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم.محال است که اطاعت کنم .

دیگری به دستور عمل کرد. وقتی به دامنه کوه رسید،هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگهایی را که شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن کرد. آنها خالص ترین الماس ها بودند.                    

مرشد می گوید: تصمیمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند .

پائولو کوئلیو


کلمات کلیدی: داستانک
 
پای فیل
ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧ 

رام کنندگان حیوانات سیرک برای مطیع کردن فیلها از ترفند ساده ای استفاده می کنند.زمانی که حیوان هنوز بچه است، یکی از پاهای او را به تنه درختی می بندند. حیوان جوان هر چه تلاش می کند نمی تواند خود را از بند خلاص کند اندک اندک ای عقیده که تنه درخت خیلی قوی تر از اوست در فکرش شکل می گیرد.وقتی حیوان بالغ و نیرومند شد ،کافی است شخصی نخی را به دور پای فیل ببندد و سر دیگرش را به شاخه ای گره بزند. فیل برای رها کردن خود تلاشی نخواهد کرد .پای ما نیز ، همچون فیلها،اغلب با رشته های ضعیف و شکننده ای بسته شده است ، اما از آنجا که از بچگی قدرت تنه درخت را باور کرده ایم، به خود جرات تلاش کردن نمی دهیم.

 غافل از اینکه برای به دست آوردن آزادی ، یک عمل جسورانه کافیست .

پائولو کوئلیو


کلمات کلیدی: داستانک
 
ترک موقعیت
ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧ 

مردی زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت . خانه ای دید که داشت می سوخت و مردی را دید که وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود .مسافر فریاد زد : هی،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : میدانم .            

مسافر گفت:پس چرا بیرون نمی آیی؟

مرد گفت:آخر بیرون باران می آید . مادرم همیشه می گفت اگر زیر باران بروی ، سینه پهلو میکنی

زائوچی در مورد این داستان می گوید :

 خردمند کسی است که وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترک کند .

 


کلمات کلیدی: داستانک
 
خانم نظافتچی
ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧ 

در امتحان پایان ترم دانشکده پرستاری، استاد ما سوال عجیبی مطرح کرده بود. من دانشجوی زرنگی بودم و داشتم به سوالات به راحتی جواب می دادم تا به آخرین سوال رسیدم،

نام کوچک خانم نظافتچی دانشکده چیست؟

سوال به نظرم خنده دار می آمد. در طول چهار سال گذشته، من چندین بار این خانم را دیده بودم. ولی نام او چه بود؟!

من کاغذ را تحویل دادم، در حالی که آخرین سوال امتحان بی جواب مانده بود.

پیش از پایان آخرین جلسه، یکی از دانشجویان از استاد پرسید: استاد، منظور شما از طرح آن سوال عجیب چه بود؟

استاد جواب داد: در این حرفه شما افراد زیادی را خواهید دید. همه آنها شایسته توجه و مراقبت شما هستند، بـاید آنها را بشناسید و به آنهـا محبت کنید حتـی اگر این محبت فقط یک لبخنـد یا یک سلام دادن ساده باشد.

من هرگز آن درس را فراموش نخواهم کرد!

 


کلمات کلیدی: داستانک
 
همنشین داوود
ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧ 

روزی حضرت داود (ع) در مناجاتش ازخداوند متعال خواست همنشیـن خودش را دربهشت ببیند.

خطاب رسید : ای پیغمبرما، فردا صبح ازدر دروازه شهربیرون برو، اولین کسی را که دیــــدی وبه اوبـــــرخورد کردی، اوهمنشین تو دربهشت است. روزبعد حضرت داود(ع)به اتفاق پسرش حضرت سلیمان(ع) ازشهـــرخارج شد. پیرمردی را دید که پشته هیزمی ازکوه پائین آورده تا بفروشد، پیرمرد که متی نام داشت، کنــــــــاردروازه ایستاده وفریاد می زد کیست که هیزمهای مرا بخرد؟

بعد ازمدتی یک نفرپیدا شد وهیزمها راخرید.

حضرت داود(ع) پیش متی رفت وســـــــلام کرد و فرمود: آیا ممکن است، امروزما را مهمان کنی؟ پیرمرد گفت: مهمان حبیب خداست، بفرمائید.سپس پیـــرمرد با پولی که ازفروش هیزمها بدست آورده بود، مقداری گندم خرید، وبسوی خـــــــــانه حرکت کردند. وقتی آنها به خانه رسیدند، پیــرمرد گندم را آرد کرد وسه عدد نان پخت ونـــــان ها را جلوی مهمانهایش گذاشت. وشروع به خـــــــوردن کردند.

درهنگام خوردن، پیــــرمرد، هرلقمه ای را که به دهان می برد، ابتدا لله لله بسم الله ودرانتها الحمدلله می گفت. وقتی که ناهار مختصرآنها به پایان رسید، دستش را به طرف آسمان بلند کرد وگفت:خداوندا، هیزمی را که فروختـــــم، درختش را تـو سبز کردی . وسپس خشک کردی، نیـــــروی کندن هیزم را توبه من دادی، مشتری را تو فرستادی که هیزم ها را بخرد وگندمی راکه خریدیم ، بذرش را توکــــــاشتی وسایل آرد کردن ونان پختن را نیزتو بمن دادی، دربرابراین همه نعمت من چه کرده ام؟ پیرمرد این حرفها را می زد وگریه می کرد.

حضرت داود(ع) نگاه معنــا داری به پسرش کرد نگاهی با این معنا، همیــــن است علت این که اوبا پیامبران محشورمی شود.


کلمات کلیدی: داستانک
 
خاخام و اسحاق
ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧ 

خاخامی در میان مردم محبوبیت زیادی داشت ، همه مسحور گفته هایش می شدند . همه به جز اسحاق که همیشه با تفسیرهای خاخام مخالفت می کرد و اشتباهات او را به یادش می آورد . بقیه از اسحاق به خشم می آمدند ، اما کاری از دستشان بر نمی آمد . روزی اسحاق در گذشت . در مراسم خاکسپاری ، مردم متوجه شدند که خاخام به شدت اندوهگین است. یکی گفت : چرا اینقدر ناراحتید ؟ او که همیشه از شما انتقاد می کرد ! خاخام پاسخ داد : من برای دوستی که اکنون در بهشت است ناراحت نیستم . برای خودم ناراحتم .وقتی همه به من احترام می گذاشتند ، او با من مبارزه می کرد و مجبور بودم پیشرفت کنم .حالا رفته ، شاید از رشد باز بمانم...


کلمات کلیدی: داستانک
 
خنده و گریه
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧ 

شاید کسی را که با او خندیده ای فراموش کنی

اما هرگز کسی را که با او گریسته ای از یاد نخواهی برد.

 


کلمات کلیدی:
 
چتر باران
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧ 

عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست...!!!

عشق این است که یکی برای دیگری چتر شود و دیگری هرگز نفهمد چرا خیس نشد

 

 


کلمات کلیدی:
 
زخم های عشق
ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧ 

 کودک با شادی در کنار رودخانه شنا میکرد که ناگهان یک تمساح به سوی او حمله میکند . مادروحشت زده به  سوی فرزندش میرود و در آخرین لحظه در حالیکه تمساح پای فرزندش را به دهان گرفته بود تا به داخل رودخانه ببرد ، دستان فرزندش را میگیرد و نبردی  بین او و تمساح در میگیرد . مادر با قدرت تمام دستان فرزندش را گرفته بود و میکشید .  با فریاد های آن مادر و فرزندش چند  نفر به کمک آنها می آیند و موفق میشوند تا کودک را از چنگ تمساح نجات دهند .  کودک زخمی مدتها در بیمارستان تحت درمان قرار میگیرد . روی دستان کودک نیز آثاری از زخم هایی  وجود داشت که در اثر فشار ناشی از ناخن های مادرش ایجاد شده بود .  در این ایام خبرنگاری  برای مصاحبه با آن کودک به  بیمارستان میرود  . پسر با ناراحتی زخم های روی پاهایش را به خبر نگار نشان میدهد و میگوید اینها جای زخم های آن تمساح است . و سپس  با خوشحالی زخمهای روی دستانش را نیز  به خبر نگار نشان میدهد و  میگوید   این زخم ها را دوست دارم  زیرا اینها زخم های عشق مادرم میباشند .

 


کلمات کلیدی: داستانک
 
تلخ ترین غم
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧ 

خاطره شادمانی های دیروز تلخ ترین غمی است که امروز داریم


کلمات کلیدی:
 
تلخ ترین غم
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧ 

خاطره شادمانی های دیروز تلخ ترین غمی است که امروز داریم


کلمات کلیدی:
 
در بن بست فقط راه آسمان باز است...
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧ 

در بن بست فقط راه آسمان باز است...


کلمات کلیدی:
 
پدر
ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧ 

خدایا شکرت که دستانش پشتم را گرم می کنه...... خدایا ممنون که هستش.... خدایا متشکر که گرماش را حس می کنم..... تو اتوبوس کنارم نشسته بود.....بعد از یه مدتی گرمای دستانش را روی دستام احساس کردم....خدایا همیشه گرمای دستانش را درک کنم.....خدایا این گرما این اطمینان این زیبایی این عشق و محبت برای همه دخترا خیلی شیرینه....از هیچ دختری نگیر....... بعد از اون جلسه خیلی حالم بود ولی از اینکه در کنارم بود و ازم حمایت کرد خیلی خوشحال بودم...سرم داشت می ترکید ولی وقتی رسیدیم خونه بغلش کردم و اشک ریختم.....بغضی که مدت زیادی تو گلوم گیر کرده بود ترکید و اشک ریختم......نوازشم کرد و گفت همیشه پشتت هستم و همیشه خدا با ماست...

ماه خانوم


کلمات کلیدی:
 
خدا
ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ تیر ۱۳۸٧ 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.

 

در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.

 

آنها در رابطه به موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند .

 

وقتی به موضوع (( خدا )) رسید

 

آرایشگر گفت :

 

 من باور نمیکنم خدا هم وجود داشته باشد.

 

مشتری پرسید:

 

چرا باور نمیکنی؟

 

آرایشگر جواب داد:

 

کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد.

 

به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟

 

بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟

 

اگر خدا وجود می داشت نباید درد و رنجی وجود داشت.

 

نمیتوانم خدای مهربانی را تصور کنم که

 

اجازه میداد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.

 

مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد. چون نمیخواست جر و بحث کند.

 

آرایشگر کارش را تمام کرد و

 

مشتری از مغازه بیرون رفت.

 

به محض اینکه از مغازه بیرون آمد

 

مردی را دید با موهای بلند و کثیف

 

و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده

 

ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.

 

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد.

 

و به آرایشگر گفت:

 

میدانی چیست؟

 

به نظر من آرایشگر ها هم وجود ندارند.

 

آرایشگر گفت:

 

چرا چنین حرفی میزنی؟

 

من اینجا هستم.

 

من آرایشگرم.

 

همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

 

مشتری با اعتراض گفت:

 

نه

 

 آرایشگرها وجود ندارند.

 

چون اگر وجود داشتند. هیچکس مثل مردی که بیرون است.

 

با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد

 

آرایشگر:

 

نه بابا !

 

 آرایشگرها  وجود دارند.

 

موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

 

مشتری تائید کرد:

 

 دقیقاْ نکته همین است.

 

خدا هم وجود دارد

 

فقط مردم به او مراجعه نمی کنند

 

و دنبالش نمیگردند.

 

برای همین است که

 

 این همه درد و رنج در دنبا وجود دارد.


کلمات کلیدی:
 
رمز موفقیت
ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧ 

کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود, برای تعلیم فنون رزمی« جودو » به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جدو بسازد ! استاد پذیرفت و به پدر  کودک قول داد  که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند. در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن" جودو " را هم به او نیاموخت!                    

بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود. استاد در این فرصت به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد. سرانجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان, با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد!                 

سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود. وقتی مسابقات به پایان رسید, در راه بازگشت به منزل کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید. استاد گفت: دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی. ثانیا تنها امیدت همان یک فن بود و ثالثا این که تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن گرفتن دست چپ حریف است, که تو چنین دستی نداشتی! یاد بگیر که در زندگی از نقاط ضعف خود بعنوان نقاط قوت استفاده کنی.


کلمات کلیدی: