رضای دوست
ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧ 

یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : من دلم میخواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم . خطاب اومد : برو تو صحرا . اونجا مردی هست داره کشاورزی میکنه . او از خوبان درگاه ماست . حضرت اومد دید یه مردی هست داره بیل میزنه و کار میکنه . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چی کار میکنه . بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد . فورا نشست . بیلش رو هم گذاشت جلوی روش . گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم . حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم . حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده . رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه . میخوای دعا کنم خدا چشاتو بهت برگردونه . گفت : نه . حضرت فرمود : چرا ؟ گفت :

آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم .


کلمات کلیدی:
 
محبت...
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧ 

در زمان حضرت سلیمان دو تا گنجشک یه گوشه ای نشسته بودند. گنجشک نر به گنجشک ماده اظهار محبت می کرد. می گفت تو محبوبه منی. تو همسر منی. دوستت دارم. عاشقتم. چرا به من کم محبتی؟ چرا محلم نمیذاری؟ فکر کردی من کم قدرت دارم تو این عالم عیال؟ من اگه بخوام می تونم با نوک منقارم تخت و تاج سلیمان رو بردارم بندازم تو دریا. باد که مسخر سلیمان بود پیام رو به گوش سلیمان رسوند. حضرت تبسمی کرد و فرمود اون گنجشک ها رو بیارید پیش من. آوردند.سلیمان به گنجشک نر گفت خوب ادعاتو اجرا کن بینم. گفت من چنین قدرتی ندارم. سلیمان گفت پس الان به همسرت گفتی؟ گفت خوب شوهر گاهی جلو همسرش کلاس میاد یه خالی ای می بنده. عاشق که ملامت نمیشه. من عاشقم. یه چی گفتم ولی یا نبی الله واقعا دوسش دارم. این به ما محل نمیذاره. حضرت به گنجشک ماده گفت اینکه به تو اظهار محبت میکنه چرا محلش نمیدی؟ گفت یا نبی الله چون دروغ میگه هم منو دوست داره هم یه گنجشک دیگه رو. مگه تو یک دل چند تا محبت جا میگیره؟ این کلام در دل جناب سلیمان چنان اثری گذاشت که تا چهل روز گریه می کرد و فقط یک دعا می کرد. می گفت:

 الهی دل سلیمان رو از محبت غیر خودت خالی کن


کلمات کلیدی:
 
چشم مادر
ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧ 
My mom only had one eye.  I hated her... she was such an embarrassment.
مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

She cooked for students & teachers to support the family.
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.
یک روز اومده بود  دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره

I was so embarrassed.
How could she do this to me?
 خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟

I ignored her, threw her a hateful look and ran out.
 به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا  از اونجا دور شدم

The next day at school one of my classmates said,
"EEEE, your mom only has one eye!"

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره

I wanted to bury myself.
I also wanted my mom to just disappear.
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم .  کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..
کاش مادرم
 یه جوری گم و گور میشد...

So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟

My mom did not respond...
اون هیچ جوابی نداد....

I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.
 حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

I was oblivious to her feelings.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

I wanted out of that house, and have nothing to do with her.
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم

So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.
 سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

Then, I got married.
I bought a house of my own.
I had kids of my own.
اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...

I was happy with my life, my kids and the comforts
 از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم

Then one day, my mother came to visit me.
تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من

She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.
وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو
 دعوت کرده که بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر

I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!"
GET OUT OF HERE! NOW!!!"
 سرش داد زدم  ": چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟! "
 
گم شو از اینجا! همین حالا

And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.
اون به آرامی جواب داد : " اوه  خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی
اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد .

One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .
یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار
دانش آموزان مدرسه

So I lied to my wife that I was going on a business trip.
 ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .

After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.
بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .

My neighbors said that she died.
همسایه ها گفتن که اون مرده

I did not shed a single tear.
ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم

They handed me a letter that she had wanted me to have.
اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن

"My dearest son,
I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children.
 ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور  اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

I was so glad when I heard you were coming for the reunion.
 خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

But I may not be able to even get out of bed to see you.
 ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم

I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از
دست دادی

As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.
به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم

So I gave you mine.
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.
برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم  به جای من  دنیای جدید رو بطور کامل ببینه

With my love to you,
با همه عشق و علاقه من به تو

Your mother .
مادرت


کلمات کلیدی: داستانک
 
دروغ و حقیقت
ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧ 
روزی دروغ به حقیقت گفت: میای با هم بریم دریا برای شنا؟
حقیقت گفت: آره،
و با هم به کنار ساحل رفتند.
وقتی رسیدند حقیقت لباسشو درآورد و رفت تو دریا
 ولی دروغ دزدانه لباس اونو پوشید و رفت.
از اون روز همیشه حقیقت عریان و زشت بوده
 اما دروغ، در لباس حقیقت با ظاهری آراسته و دلفریب نمایان میشه...
کلمات کلیدی: داستانک
 
درخت بخشنده
ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧ 

روزی روزگاری درختی بود...
و او پسرکی را دوست می داشت
پسرک هرروز به دیدارش می آمد برگ هایش را جمع می کرد
از آن ها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد
از تنه اش بالا می رفت

 از شاخه هایش آویزان می شد و تاب می خورد و سیب می خورد

 با هم قایم باشک بازی می کردند

پسرک هر وقت خسته می شد، زیر سایه اش می خوابید
او درخت را دوست می داشت... خیلی زیاد

و درخت خوشحال بود...

 

---
اما زمان می گذشت

 پسرک بزرگ می شد

و درخت اغلب تنها بود

تا یک روز پسرک نزد درخت آمد
درخت گفت: «بیا پسر، از تنه ام بالا بیا و با شاخه هایم تاب بخور
سیب بخور و در سایه ام بازی کن و خوشحال باش»
پسرک گفت: «من دیگر بزرگ شده ام بالا رفتن و بازی کردن کار من نیست
می خواهم چیز بخرم و سرگرمی داشته باشم. من به پول احتیاج دارم»
درخت گفت: «متأسفم، من پولی ندارم. من تنها برگ و سیب دارم سیب هایم
را به شهر ببر بفروش. آن وقت پول خواهی داشت و خوشحال خواهی شد»

پسرک از درخت بالا رفت، سیب ها را چید و برداشت ورفت
و درخت خوشحال بود...

 

---
اما پسرک دیگر تا مدت ها بازنگشت...

 و درخت غمگین بود
تا یک روز پسرک برگشت، درخت از شادی تکان خورد
و گفت: «بیا پسر، از تنه ام بالا بیا با شاخه هایم تاب بخور و خوشحال باش»
پسرک گفت:«آن قدر گرفتارم که فرصت بالا رفتن از درخت را ندارم،
زن و بچه می خواهم و به خانه احتیاج دارم می توانی به من خانه بدهی؟»
درخت گفت: «من خانه ای ندارم، خانه من جنگل است، ولی تو می توانی شاخه هایم
را ببری و برای خود خانه ای بسازی و خوشحال باشی»
آن وقت پسرک شاخه هایش را برید و برد تا برای خود خانه ای بسازد

و درخت خوشحال بود...

 

---

اما پسرک تا مدتها بازنگشت و وقتی برگشت، درخت چنان خوشحال شد
که زبانش بند آمد.
با این حال به زحمت و زمزمه کنان گفت:
«بیا پسر، بیا و بازی کن.»
پسرک گفت: «دیگر آن قدر پیر و افسرده شده ام که نمی توانم بازی کنم
قایقی می خواهم که مرا ازاینجا به جایی دور ببرد
می توانی به من قایقی بدهی؟»
درخت گفت:«تنه ام را قطع کن و برای خود قایقی بساز،
آن وقت می توانی با قایقت از اینجا دور شوی

و خوشحال باشی»
پسر تنه درخت را قطع کرد، قایقی ساخت و سوار بر آن از آنجا دور شد

و درخت خوشحال بود...

 اما نه به راستی

 

---
پس از زمانی دراز پسرک بار دیگر بازگشت
درخت گفت: «پسر، متأسفم، متأسفم که چیزی ندارم به تو بدهم...
دیگر سیبی برایم نمانده»
پسرک گفت: «دندان های من دیگر به درد سیب نمی خورد»
درخت گفت: «شاخه ای ندارم که با آن تاب بخوری»

پسرک گفت: «آن قدر پیر شده ام که نمی توانم با شاخه هایت تاب بخورم»
درخت گفت: «دیگر تنه ای ندارم که از آن بالا بروی»
پسرک گفت: «آن قدر خسته ام که نمی توانم بالا بروم»
درخت آهی کشید و گفت:
«افسوس! ای کاش می توانستم چیزی به تو بدهم ...اما چیزی برایم نمانده است.
من حالا یک کنده پیرم و بس. متأسفم»
پسرک گفت:
«من دیگر به چیز زیادی احتیاج ندارم، بسیار خسته ام.»
فقط جایی برای نشستن و آسودن می خواهم.همین.»
درخت گفت: «بسیار خب. یک کنده پیر به درد نشستن و آسودن که می خورد.
بیا پسر، بیا بنشین. بنشین و استراحت کن»
پسرک چنان کرد
و درخت خوشحال بود…


شل سیلور استاین


کلمات کلیدی: داستانک
 
بزرگمنش
ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧ 

پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست. پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسر بچه پرسید: یک بستنی میوه ای چند است؟

پیشخدمت پاسخ داد: 50 سنت. پسر بچه دستش را در جیب شلوارش فرو برد و شروع کرد به شمردن پولهایش. بعد پرسید: یک بستنی ساده چند است؟

در طی این مدت چند مشتری در انتظار میز خالی بودند. پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد: 35 سنت. پسر بچه سکه هایش را دوباره شمرد و گفت: لطفا یک بستنی ساده. پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کارش رفت. پسرک نیز پس از خوردن بستنی پول را پرداخت کرد و رفت. وقتی پیشخدمت بازگشت تا میز را تمیز کند از آنچه دید حیرت کرد. در کنار ظرف خالی بستنی پسرک،  2 سکه 5 سنتی و 5 سکه 1 سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت.بزرگمنشی


کلمات کلیدی:
 
آدم‌ها مثل کتاب‌ها هستند
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧ 

 
بعضی از آدم‌ها جلد زرکوب دارند. بعضی جلد سخت و ضخیم و بعضی جلد نازک. بعضی سیمی و فنری هستند. بعضی اصلاً جلد ندارند.
بعضی از آدم‌ها با کاغذ کاهی چاپ می‌شوند و بعضی با کاغذ خارجی.
بعضی از آدم‌ها ترجمه شده‌اند.
بعضی از آدم‌ها تجدید چاپ می‌شوند و بعضی از آدم‌ها فتوکپی یا رونوشت آدم‌های دیگرند.
بعضی از آدم‌ها با حروف سیاه چاپ می‌شوند و بعضی از آدم‌ها صفحات رنگی دارند.
بعضی از آدم‌ها عنوان و تیتر دارند. فهرست دارند و روی پیشانی بعضی از آدم‌ها نوشته‌اند:
حق هرگونه استفاده ممنوع و محفوظ است.
بعضی از آدم‌ها قیمت روی جلد دارند. بعضی از آدم‌ها با چند درصد تخفیف به فروش می‌رسند و بعضی از آدم‌ها بعد از فروش پس گرفته نمی‌شوند.
بعضی از آدم‌ها را باید جلد گرفت، بعضی از آدم‌ها جیبی هستند و می‌شود آن‌ها را توی جیب گذاشت، بعضی از آدم‌ها را می‌توان در کیف مدرسه گذاشت.
بعضی از آدم‌ها نمایشنامه‌اند و در چند پرده نوشته می‌شوند. بعضی از آدم‌ها فقط جدول و سرگرمی و معمّا دارند و بعضی از آدم‌ها فقط معلومات عمومی هستند.
بعضی از آدم‌ها خط‌خوردگی دارند و بعضی از آدم‌ها غلط چاپی دارند. بعضی از آدم‌ها زیادی غلط دارند و بعضی غلط‌های زیادی!
از روی بعضی از آدم‌ها باید مشق نوشت و از روی بعضی از آدم‌ها باید جریمه نوشت. و با بعضی از آدم‌ها هیچ‌وقت تکلیف ما روشن نیست.
بعضی از آدم‌ها را باید چند بار بخوانیم تا معنی آن‌ها را بفهمیم و بعضی از آدم‌ها را باید نخوانده دور انداخت.
بعضی از آدم‌ها قصّه‌هایی هستند که مخصوص نوجوانان نوشته می‌شوند و بعضی مخصوص بزرگسالان.
بعضی از آدم‌هایی که مخصوص نوجوانان نوشته می‌شوند خیلی کودکانه و سطحی هستند. این‌جور آدم‌ها وقتی با بچه‌ها حرف می‌زنند، هی دهن‌شان را غنچه می‌کنند، هی زور می‌زنند و کلمات را کج و کوله می‌کنند. آن‌ها به جای این‌که مثل «بچه‌ی آدم» حرف بزنند، بچگانه حرف می‌زنند و ادای بچه‌ها را درمی‌آورند.
 
قیصر امین پور
کلمات کلیدی:
 
کتاب‌ها مثل آدم‌ها هستند
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧ 
 
بعضی از کتاب‌ها ساده لباس می‌پوشند و بعضی لباس‌های عجیب و غریب و رنگارنگ دارند.
بعضی از کتاب‌ها برای ما قصّه می‌گویند تا بخوابیم و بعضی قصّه می‌گویند تا بیدار شویم.
بعضی از کتاب‌ها تنبل هستند. بعضی از کتاب‌ها زیاد می‌خوابند و همیشه خمیازه می‌کشند.
بعضی از کتاب‌ها شاگرد اوّل می‌شوند و جایزه می‌گیرند. بعضی مردود می‌شوند و بعضی تجدید.
بعضی از کتاب‌ها تقلّب می‌کنند. بعضی از کتاب‌ها دزدی می‌کنند.
بعضی از کتاب‌ها به پدر و مادر خود احترام می‌گزارند و بعضی حتّی نامی هم از پدر و مادر خود نمی‌برند.
بعضی از کتاب‌ها هرچه دارند از دیگران گرفته‌اند و بعضی از کتاب‌ها هرچه دارند به دیگران می‌بخشند.
بعضی از کتاب‌ها فقیرند و بعضی گدایی می‌کنند.
بعضی از کتاب‌ها پرحرفند ولی حرفی برای گفتن ندارند و بعضی ساکت و آرامند ولی یک عالم حرف گفتنی در دل دارند.
بعضی از کتاب‌ها بیمارند، بعضی از کتاب‌ها تب دارند و هذیان می‌گویند.
بعضی از کتاب‌ها را باید به بیمارستان برد تا معالجه شوند و بعضی را باید به تیمارستان برد.
بعضی از کتاب‌ها کودکانه و لوس حرف می‌زنند و بعضی از کتاب‌ها فقط غُر می‌زنند و نصیحت می‌کنند.
بعضی از کتاب‌ها دوقلو یا چندقلو هستند. بعضی از کتاب‌ها پیش از تولّد می‌میرند و بعضی تا ابد زنده هستند.
بعضی از کتاب‌ها سیاه‌پوستند، بعضی سفیدپوست و بعضی زردپوست یا سرخ‌پوست.
بعضی  از کتاب‌ها به رنگ پوست و پوستین خود افتخار می‌کنند و رنگ دیگران را مسخره می‌کنند...
قیصر امین پور
کلمات کلیدی:
 
نماز باران
ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧ 
 

صدها نفر برای بارش باران دعا می کردند؛

غافل از اینکه

خدا با کودکیست که چکمه هایش سوراخ است


کلمات کلیدی:
 
قاضی شاهد
ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧ 
قاضی روز جزا ؛ خود ؛ شاهد اعمال ماست
کلمات کلیدی:
 
باقی عمر
ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧ 
امروز اولین روز از باقیمانده عمر ماست ...
کلمات کلیدی:
 
با خدا یا ناخدا...
ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧ 
در طوفان حوادث ؛ با خدا بودن کارگشاست نه ناخدا بودن
کلمات کلیدی:
 
زنگ بعد: حساب
ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧ 
زنگ تفریح دنیا ؛ گذرا می باشد . زنگ بعد ؛ حساب داریم !!
کلمات کلیدی: