مهمان
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٧ 

پیرزنی در خواب به خدا گفت : خدایا من خیلی تنها هستم ،آیا مهمان خانه من می شوی ؟
ندایی به او گفت که فردا خدا به خانه ات خواهد آمد. پیرزن از خواب بیدار شد ، با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد ، رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود پخت ، سپس نشست و منتظر ماند ، چند دقیقه بعد در خانه به صدا درآمد ، پیرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز کرد ، پشت در پیرمرد فقیری بود ، پیرمرد از او خواست تا غذایی به او بدهد ، پیرزن با عصبانیت سر پیرمرد داد زد و در را بست .
نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا درآمد ، پیرزن دوباره در را باز کرد .
این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد ولی پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه برگشت .
نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا درآمد ، این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده ، پس با عجله به سوی او دوید و در را باز کرد ،ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود ، زن فقیر از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد ، پیرزن که خیلی عصبانی شده بود ، با داد و فریاد زن فقیر را دور کرد.
شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و سر به زمین گذاشت و خوابید .
در خواب به خدا گفت : خدایا مگر تو نگفتی که امروز به خانه ام می آیی؟
جواب آمد که : خدا 3 بار به خانه ات آمد و تو هر 3 بار در را به روی او بستی...


کلمات کلیدی: داستانک
 
حال شیطان را بگیرد
ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧ 

«خانم معلممون گفته وقتی می خواین غذا بخورین، حتما بسم الله بگین که شیطون هم غذاتون نشه. این حدیثه. بعد یکی از امام صادق می‌پرسه: حالا اگه یادمون بره اولش بسم الله بگیم، چیکار کنیم؟ امام می‌گه: آخرش بگو. شیطون هرچی خورده برمی‌گردونه.»

از وقتی مینا این را توی خانه تعریف کرده، سجاد برای اینکه حال شیطان را بگیرد، آخر غذا بسم الله می‌گوید.

وقتی نیست ...


کلمات کلیدی: