آخرین نکات را که یادداشت کردم با عجله لباس پوشیدم و آماده رفتن شدم.
خانمم گفت: ناهار نمیخورید آقا؟
گفتم: دیر میشه برای سخنرانی تو یه کارخونه دعوتم کردند قراره بفرستند دنبالم من میرم دم در.
خانمم گفت: تا بیان بیاید یه لقمه بخورید لااقل!
گفتم: سفره رو که ننداختین هنوز! میترسم دیر بشه....من میرم دم در.
حاج خانم در حالیکه میگفت «صبر کنید! صبر کنید!» زود پاشد غذا را آورد و تا من کفشهایم را در آورم یک لقمه بزرگ گرفت و داد دستم خوشحال شدم که فرصت ناهار خوردن هم به دست آمده بود هنوز ننشسته بودم که با صدای بلند زنگ از جا پریدم.
در یک دست لقمه غذا داشتم و در دست دیگر یادداشتهایم را که به در کوچه رسیدم یک راننده جوان فرستاده بودند. دیگر خجالت میکشیدم لقمه را در دهان بگذارم. به راننده تعارف کردم و گفتم: این سهم شماست گرفت و تشکر کرد.
در راه به فکر فرو رفتم و هیچ نگفتم راننده هم ساکت ساکت.
وقتی رسیدیم سالن پر بود از کارگرانی که مدت سخنرانی را فرصت مغتنمی برای استراحت میدانستند کلی مطلب آماده کرده بودم اما حالا دیگر به نظرم چیز بیمزهای میرسید؛ یادداشتهایم را در جیبم گذاشتم و پشت تریبون قرار گرفتم و گفتم:
رفقا! قراره برای هممون یه مهمون بیاد. قراره بیادو مارو با خودش به یه سفر دور و دراز ببره. درسته که معلوم نیست کی میاد ولی اومدنش حتمیه حتی یک دقیقه هم زمان اومدنش تغییر نمیکنه وقتی برسه شما حتی فرصت نمیکنید لقمه رو تو دهنتون بذارید پس آماده باشید.
***
میدانستم در قرآن آیاتی به این مضمون هست ولی دقیقاً حفظ نبودم تا به منزل رسیدم قرآن را باز کردم و آیه را پیدا کردم:
ولکل امه اجل فاذا جاء اجلهم لا یستأخرون ساعه و لا یستقدمون* (سوره اعراف آیه 34)
و برای هر گروهی مهلتی است که وقتی به سر میرسد [دیگر] لحظهای پس و پیش نمیشود.
سید مهدی سید صادقی